یاحق
خاطری تلخ ازایام بلندیک عمر بی گناهیست گناهی که مرا آزرده
خوب می شداگرازشهرشمامی رفتم قامتم تاشده ازبس که ستم را برده
کاش می شدخودم ازیادخودم می بردم آن همه زخم که برقلب خرابم خورده
.
من که محکوم شدم اماتوبه زودقضاوت کردن عادت نکن
خداحافظ
به روی قلب هم پامیگذارند............................چه نامردندآدمهای اینجا
دل من تنگ کسی است که به دلتنگی من می خندد
(این جمله رو هیچ وقت ادامه ندادم چون همین جوری قشنگه)
سلام
می خواهم بنویسم، بگویم،خودم را،چشمانم راوسکوت را،ازبغض ابری آسمان دل،بی توشکستم اما ای کاش تقدیرمی شکست. بی خبرازتو،خیره به جاده، گوش به زنگ صدای پایت،اماچگونه به گوش جاده هابرسانم منتظرم،منتظر.تودرانتهای کدام جاده ایستاده یانشسته ای؟؟کاش می شدتوراازهمین فاصله هادید. باورکن من به همین هم قانعم قانع،هرگزجرأت نکرده ام به توخیره شوم وچشمانم راسیراب کنم اما بدان خلوتم پراست ازتو.اگرچه تک تک وجودم درتک تک ثانیه ها نام توراتکرارمیکننداما خوب می دانم لحظه ای چون ابری سرگردان یابادی رهاوبی مقصدازباغ ذهنت گذرنکردم واین تقصیرتونیست. دل من بودکه زودرهاشد.انگارچشمانت کلیدقلبم بودودل سربه هوای من بعدازورودتودرراقفل وکلیدراگم کرد. چه روزهایی بودهرشب تاصبح مرورمیکنم،درحسرت نگاهت ذره ذره آب می شوم،اماهرگزتوراسرزنش نکرده ام. میدانم توحتی نمیدانی دلی اسیرتوست وبازهم مقصرمنم چون هرگزنتوانسته ام جراُت کنم وبگویم،دلم را،ازچشمانم خواستم اما آنها هم نتوانستند.پس سکوت کردم.بین خودمان بماندمن خودم به زورزیرزبانم کشیدم که دل دادست دل نمی خواست من هم بفهمم.بااین همه تلاش میکنم فراموشت کنم چون خوب می دانم تقدیرمان این است ومن...
ای وای قلب خسته ام کم دربه درنمی شود جزچشم های بسته ام چیزی که ترنمی شود
صدبارله شدوشکست،درانزوای بی کسی امابه جزخودش کسی هم باخبرنمی شود
پوسیده ام درون خود،انگارسردومرده ام دیدی برای مرگ من خاکی به سرنمی شود
بغضی نشسته درگلو درانتهای حنجره بعدازگذشت سالها آرام تر نمی شود
سبزوسفیدوصورتی هم رنگ قسمتم نشد جزاین سیاه لعنتی رنگی دگرنمی شود
هرچه گفتم عاشقی دیوانگیست دردلم آرام گفتم غیرتو
واقعاماآدم هاچقدرازاطرافمون غافلیم

چندروزپیش بودبادوتاازدوستام رفته بودم بیرون یکی ازدوستام خواست که یه سرهم بریم
بهزیستی آخه قراربود آموزش هنربچه های اونجاروبه عهده بگیره وقتی پاموگذاشتم توحیاط بهزیستی......... نمیتونیدتصورکنیدچه حسی شدم!! ...
غزل پایین رودرجواب یه شعرکه راجب نداوجنبش سبزبودسرودم مخالفتم روبا این
جنبش وشخص شاعردرغزلم آوردم منتظرنظراتتون راجبه این غزل هستم
..
شاه خوبان جهان خامنه ای رهبرمان
مایه ی فخرزمین،لطف خدا،یاورمان
کاش یک ذره زالطاف تورامیدیدند
این جوانان چنین کوروکرکشورمان
گرندامرد،بدانید،که حق دراین بود
نقشه هابودپس قتل همین خواهرمان
نه شهیداست ونه قدیس ونه روح القدوس
مهرتائیدمزن برسخن دشمن مان
پیش ازاین شهره به یکرنگی ویکدل بودیم
اجنبی سایه برانداخت،براین باورمان
چوساحل خفته ام برکنج دریا توهم موجی شوبرمن گذرکن
به اشک دیده آبت دادم ای گل توهم بابلبلت یک لحظه سرکن
شکستم ساعت برکنج دیوار که حی میخواندبی اولحظه سرکن
تمام عمربر پایت نشستم نهال عمرمن دیگرثمر کن
امشب نگهت برمن حال دگری دارد
انگارخدابرمن،اوهم نظری دارد
ماندم که چه زیبایند،چشمان چوآهویش
شادم که چنین چشمی،برمن گذری دارد
می گویدومیخنددازشادی وخوشحالی
گویی که نگارمن با خودخبری دارد
ای شرم توهم ازمن یکدم به کناری رو
شاید که نگارمن با من سخنی دارد
حرفی به میان آمد،نقلی وصدای دست
اینهازچه می گویند،یاردگری دارد؟!!

خداااااااااااااااااا
خدایاحکمتت راشکر،نمی بینی که غمگینم
دلم پرگشته از حسرت،نگاهت رانمی بینم
دوچشماننم پرازخون وصدایم بغض تنهایی
گره هایم به دست توست چراازآن نمی کاهی
صدایم میرسدیانه؟خدایامن زغم سیرم
تودستی برسرمن کش،که من ازغصه میمیرم
خدایااشک های من به روی گونه ام جاریست
سکوت توبرای من،خدایا،مرگ اجباریست
خداونداغرورمن،برای باردیگرمرد
دگرتاکی؟دل من هم،دراین زندان غم پزمرد
تمام حرف های من همه تکراری وپوچ است
ولی رویای این تنها،رهایی ازغم وکوچ است
نمی دانم گناهم را،ولی دلخوش به امیدم
صدایت می کنم شاید،بگویی که تورادیدم
چشم هایم نگران نگرانست هنوز
چون که گوینددلت بادگرانست هنوز
خسته ام خسته ترازآنچه که فکرش بکنی
بادودیده که درآن اشک روانست هنوز
خاطرات من وتو هردو اگرسطری نیست
باهمین خاطره هادل که جوانست هنوز
ای که دنیای من ازچشم سیاهت پیداست
بی تودنیای من همرنگ خزانست هنوز
مانده ام برسرمصرع چه بگویم ازتو
درسکوتی که لبم عاجزازآنست هنوز

سحردرراه ومن بیداروشب هرشب به سرمی شد
نمی دانی چه می گویم،چرااین چشم ترمی شد؟
کجای قصه پیدایم؟،کجای قصه پنهانی؟
تودرقلبم نهان گشتی،ولی ازمن چه می دانی؟
تمام باغ راگشتم همه شب درخیال تو
توگل بودی ومن بلبل واین دل،درهوای تو
خیالت بودومن بودم نگاه ماه بامابود
تونامم راصداکردی،خدایاوه،چه زیبابود
صدای بال پروانه سکوتم رابه در میزد
توگل بودی ومن بلبل،چراپروانه پرمی زد؟
دوسه،نه پنج شش سالست،همه شب کاردل اینست
نپرسیدی زاحوالم،ندیدی سخت غمگینست؟
آدآدم بودن جرم بزرگیست..
می دانی؟؟؟!!
ببین قلب صبورم چه بی بهانه شکست
نشسته سایه ی مرگم به کنج کنج اتاق
وجسم بی گنهم راچه ظالمانه شکست
حالا
من واوما
تواینجاچه میکنی!!!!!؟؟؟
دل من تنگ کسی است که به دلتنگی من می خندد
این جمله همین جوری روی زبونم اومد دلم نمی خواد إدامش بدم همین جوریشم قشنگه اما این که دروصف کیه خودمم نمی دونم آخه تا جایی که من می دونم دلم واسه هیچ کس تنگ نشده مگه اینکه خودم درجریان نباشم

ماه شب های من سلام
می خواهم بنویسم ازروزگارم ازنفس هایی که بی تو می آیندومی روند بهارمن بی تودرخزان مانده ام رویاهایم همچون برگهای خزان دیده ازفراق نبودنت برسنگ فرش عمرمی میرند خودم رابه چنگال بادمی سپارم تاشایدازکوچه پس کوچه های خاطرات باتوبگذرند،ازروزهایی که من بودموتوبودی ویک دنیا آرزو،روزهایی که اگرچه خیلی زود به دست زمان گرفته ودربایگانی خاطرات گذاشته شداما به جان خودم نه به جان توسوگندمیخورم هرگزازذهن من بیرون نرفتند چه کنم توازمن دوری وچشم هایم بهانه تورامی گیرند توراازمن می خواهندهرشب لالایی خاطرات تورا برایشان می خوانم تابه خواب بروند اماماه من وای ازشبهای بی قراری که هیچ لالایی تسکین دهنده نمی شود،تاخودصبح بردامانم ستاره می ریزندوآنگاه ازستاره هایم گردنبندی می سازم وآن رابه گردنت آویزان می کنم وچه زیبا می درخشی درشب های بیقراریم سیاهی شبهایم رابانورمهتابت چه زیبا ودلپذیرمی سازی
خوشحال می شم اگه توسط شمانقدبشن قطعآازنظراتتون استفاده می کنم
نیاموخته ام پروازی

اسیرزمان


![]()

شبم هرلحظه بایادت به سرشد
طلوع صبح یاروزی دگرشد
گمان بردی به یادتونبودم!؟
خیالت تخت یادت تازه ترشد